دست
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاورد است !
بشنـو این نی چون شکــایت میکـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــیکــــنـد
کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــدهانـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــدهانـد
سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق
هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش
مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوشحالان شـــدم
هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن
ســـر مــن از نالـــهی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست...
مولوی
حیلت رها کن عاشقا ، دیوانه شو دیوانه شو // واندر دل آتش درا ، پروانه شو پروانه شوهم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن // وانگه بیا با عاشقان ، همخانه شو همخانه شورو ، سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها // وانگه شراب عشق را ، پیمانه شو پیمانه شوباید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی// گر سوی مستان می روی،مستانه شو مستانه شو
" مولانای نازنینم "
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق
ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید
معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
معشــوق تــو همسـایه و دیــوار به دیوار
در بادیه ســـرگشته شمـــا در چــه هوایید
گــر صـــورت بیصـــورت معشـــوق ببینیــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم کعبه شمایید
ده بـــــار از آن راه بـــدان خـــانه بـــرفتیــــد
یــک بـــار از ایـــن خانــه بــر این بام برآیید
آن خانــــه لطیفست نشانهـــاش بگفتیــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــی بنماییـــد
یک دستـــه گــل کــو اگـــر آن بـــــاغ بدیدیت
یک گـــوهر جــــان کـــو اگـــر از بحر خدایید
با ایــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
مولوی
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان مست را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ میخواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن!!!
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
وحشی بافقی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
سلام مادر ... سلام بهترین خلقت خدا روی زمین ... سلام عزیز دله بابا ... سلام نازنین عشق ما ... چقدر کمه که ی روز فقط بنام تو باشه کاش همه روزا بنام تو باشه ... کاش میتونستم زحمات عاشقانه تو رو ی جوری جبران کنم ... خسته نباشی و امیدوارم سالهای سال سایهء گرم وجود پر مهر و محبتت بالای سر ما باشه ... خونه این روزا بدون حضور تو گرمی و صفا نداره ... زود برگرد تا عاشقانه بر دستای رنج کشیده و خسته ات بوسه زنم و در برابرت زانو بزنم و تعظیمت کنم که تو خدای منی و عشق و کعبهء من در این دنیا بعد از خدای تو ... تویی که همهء وجودمی و امید زندگی و دلخوشی و بهانهء زندگیم ... دست همه مادران عاشق رو میبوسوم !!!! ای یگانه دوست واقعی من ... به دعای خیر سحری تو همیشه محتاجم ... ای یگانه تکیه گاه خستگی و تنهایی من مرا ببخش ... همیشه نیازمند اون نگاه گرم و مهربونتم ... همیشه نیازمند اعتماد و صداقت و کلامتم ... همهء عمرم فدای ی لحظه عمر با برکت تو باد ... مادران عاشقترین موجودات هستند به دلیل احساس پاک و عاشقانه ای که دارند ...
خیام تنها شاعری ست که پیچیده ترین پرسش های فلسفی را به میان می آورد و آنان را به مبارزه می طلبد
دی شیخ شهر همی گشت گرد شهر
کز دیوو درد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
حضرت مولانا
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود...
جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود...
همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟
ادامه مطلب ...در دل همان
در دل همان محبت پیشینه باقی است
آن آرزو که بود در این سینه باقی است
باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
از ما فروتنی است، بکش تیغ انتقام
با خاطر شریفت اگر کینه باقی است
نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجیه باقی است
وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است
وحشی بافقی
خفقان...
"فریدون مشیری"
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند
دست
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاورد است !
گل خشکیده
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
ادامه مطلب ...بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاک *
*شاخههای شسته، باران خورده، پاک :*:
* آسمان آبی و ابر سپید * *
" . برگهای سبز بید " .* عطر نرگس، رقص باد *
" نغمه شوق پرستوهای شاد * * .
:*: خلوت گرم کبوترهای مست ... * . *
* نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار " :*:
* خوش بحال چشمهها و دشتها * . . خوش بحال دانهها و سبزهها *
* خوش بحال غنچه های نیمه باز .:*:. *
" خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز *
. خوش بحال جام لبریز ازشراب * *
* خوش بحال آفتاب .:*: . *
:*: ای دل من گرچه در این روزگار َ :*:
" جامۀ رنگین نمیپوشی به کام * * * باده رنــــــگین نمیبینی به جام . *
َ ِ نقل وسبزه در میان سفره نیست
* .:*:. جامت از آن می که میباید تهی است؛ .:*:.
"
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم * . *
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب * *
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار * .:*:. *
* *
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ .:*:. *
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ . *
*
* ( فریدون مشیری )
ناگزیرم عشقم را فراموش کنم
به خاطر آینده ام
اما در آن حال دیگر هرگز
آینده ام را نخواهم دید!
بایستی عشقم را از یاد ببرم
به خاطر منزلتم
ادامه مطلب ..."شهریار"
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
در دل همان
در دل همان محبت پیشینه باقی است
آن آرزو که بود در این سینه باقی است
باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
از ما فروتنی است، بکش تیغ انتقام
با خاطر شریفت اگر کینه باقی است
نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجیه باقی است
وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است
وحشی بافقی
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم
نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
"وحشی بافقی"
یک با یک برابر نیست!
"خسرو گلسرخی"
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....
........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
مولوی
جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم
حقیقت را
آزادی را،
خود را.
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه ما،
تو و من!
"احمد شاملو"
MY EVERYTHING ON EARTH
I want to give you a memory on the road
to show the feelings I have
you're all I want in life
I am matter and you are my answers
It is only with you I want to be
your arms to embrace me
in a dreamy hug without borders
Tell me what would be a life without you
That you are must be a gift
from a foreign god somewhere
another explanation is not present
or knew someone that I was
It's fate that brought us together
and that made the dream come true
maximum gain in life I have won
it is fortunate that we have each other ...
ا آ ب پ ت ٹ ج چ ح خ د ذ ڈ ر ڑ ز ژ س ش ص ض ک گ ع غ ف ق ل م ن و ه ء ی ے
ا اَپس
آ - اِے – ایش – آپ – آس – آچ – آتک – اَلّم – اَجل – اِنت – آسک
اِے اَپس اِنت.
آ اَپسءَ آپ دَنت.
اَپس ترْند تچایت
MY SWEETHEART
Hold me my darling hold me tight
it means so much right now
the heat you give me when everything is so difficult
my darling, there's only you
You're so far away I miss you so
came here, I need you now
My darling I know you are here anyway
a desire so great it's you
Then, when we meet a happiness so great
the storms towards me, I smile
you come and stay forever with me
what you could wish for more
My wish
My wish is that you and I
to get what we want
a peaceful world with no war
destroy what we have now
Where love is the greatest of all
and enmity is forgotten
where happiness abound
a truth and a dream
1
سالهاى سال به تو اندیشیدم
سالیان دراز تا به روز دیدارمان
آن سالها که مىنشستم تنها و شب بر پنجره فرود مىآمد
و شمعها سوسو مىزدند.
غم وشادی در اندیشه ی مولانا
محمد حسین بهرامیان
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان
الهام جم زاد
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد زرقان
ادامه مطلب ...مقدمه
انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است.
DREAMS IN REALITY
There, the reality is replaced out of dreams
and where dreams become reality
is a star that proclaims that life
is a world-space far greater than you know
The space is all of us who yearn
for love and thirst for life
there is anything that unites all the memories
maybe just in a larger perspective
Now take life as compensation for death
and go into the dream's Friend Claim Time
where you will find me at the end kärlekslågans
and you'll see you sitting here next to
Give now after and take nothing for granted
Just be where you are forever
we are dreams that come together in a pattern
let it stay here with us as a secret
درس زندگی
طبق گفته ی ریچارد کارسون "چیزهای بی ارزش را نچشید"، این بدان معنی است که خیلی از مردم خود را درگیر استرس و به انجام رساندن کارهای بی ارزش می کنند که در نهایت در مقابل اهداف اصلی زندگی، هیچ ارزشی ندارند وقتی آنقدر خود را درگیر این مسائل کوچک می کنیم دیگر جایی برای نیل به آرزوهایمان باقی نگذاشته ایم و از لحظات خود هیچ لذتی نمی بریم.
ادامه مطلب ...
در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به
فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
" ـــ کی
به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن
سرسخت!
اگر باران بودم انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
شعری مسمط تضمینی از شهریار.گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی . . . حیف باشد مهِ من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی . . . من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم . . . وین نداند که من از بهر عشق تو، زادم
نغمهء بلبل شیراز نرفته است ز یادم . . . دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی
تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه . . . مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه
پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه . . . ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی
تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت . . . عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت . . . عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان . . . کس درین شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان . . . حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم سر کویت بگدایی
گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان . . . چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان . . . آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم . . . همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم . . . گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن . . . دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن . . . شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانهء مایی
سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان . . . که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان . . . کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانهء مایی
نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند . . . دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند . . . پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آئینهء کوچک ننمایی
نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد . . . نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد . . . سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی
شهریار – سعدی
در قلمرو مرگ
آنگاه که واقعیات زندگی تبدیل به مفاهیمی انتزاعی می شوند، عقل دست به کار می شود... می آفریند و می سازد. دم زدن از مرگ طعنه آمیز است، اینکه بخواهیم راجع به نقطه ی پایان زندگی سخن بگوییم، زندگی ای که اکنون در اختیارش داریم و از آن استفاده می کنیم تا صحبت کنیم. ما از مرگ می گوییم همان زمان که او با چهره ای گرفته و ابروان گره خورده، چشمانی آتشگون و شیطانی ترین لبخند بر لب، روی تختی نشسته و همه را زیر نظر دارد و تنها نیاز است تا انگشتان بی رحم خود را بالا بیاورد و قربانی ای را نشانه برود تا یک زندگی به پایان برسد. به همین سادگی... شخصیت «بلک» black در فیلم sunset limited از قدرت افسار گسیخته ی مرگ به ستوه آمده بود و زندگی را اینطور توصیف می کرد...
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی رااز جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس راداشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت .
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم.
ادامه مطلب ...
بگوعاشقی تاسلامت کنم
تمام دلم رابه نامت کنم
کاش هرگز در محبت شک نبود / تک سوار مهربانی تک نبود
کاش بر لوحی که بر جان و دل است / واژه تلخ خیانت حک نبود . . .
این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند / غیر ما هر که باشد ترک دنیا میکند
بارها گفتم که فردا ترک دنیا میکنم / چون به یاد تو می افتم امروز و فردا میکنم . . .
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
گُل می خواهم
آیا در میان انسانهایی که زیبایی را به زشتی، رفاه را به تنگدستی، عشق را به نفرت، و آزادی را به استبداد ترجیح می دهند، کسی را می شناسید که گلوله را بر گُل ترجیح دهد؟ مگر می شود رایحه ی گُل یاس و محمدی را به بوی باروت و خون ترجیح داد؟ مگر می شود به خود قبولاند که بجای اهدای شاخه ای گُل، بر سینه ای گلوله نشاند؟ وای که انسان ها به چه مقام نازلی سقوط کرده اند اگر گلوله را بر گُل ترجیح دهند! چه اندوهناک است اگر مقام بلند مرتبه انسان به چنین جایگاهی نزول کند!
I want flower
Do the people that bring beauty to ugliness, welfare to poverty, love to hate, and prefer freedom to tyranny, know someone who would prefer shots on goal? But the scent of jasmine and the scent of gunpowder and blood Mohammadi preferred? Unless it is convinced that instead of donating to a branch of flowers, a ball placed on the chest? Oh man what a shot on goal if he had fallen Nazli prefer! What is sad if the tall man could sink to such a place!
ادامه مطلب ...
کوچ
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !
به کوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
تو کودکانت را ، بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را ، چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
ادامه مطلب ...
ای کاش می توانستم باران باشم
تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم
تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم