خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
ازچشم من ببین که چه غوغاست در دلم
من ناله ی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی زتو بر پاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداریم فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز سایه نشان تو وهنوز
صدگونه داغ عشق تو پیداست در دلم
امیر هوشنگ ابتهاج( ه. الف . سایه )