تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را ؟
تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را ؟
نفسی یار شرابم، نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم، چه کنم دور زمان را ؟
ز همه خلق رمیدم، ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم، چه کنم کون و مکان را ؟
ز وصال تو خمارم، سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم، چه کنم تیر و کمان را ؟
چو من اندر تک جویم، چه روم؟ آب چه جویم؟
چه توان گفت؟ چه گویم؟ صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی، چه کشم بار کهی را ؟
چو مرا گرگ شبان شد، چه کشم ناز شبان را ؟
چه خوشی عشق چه مستی؟ چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی، خنک آن دیده ی جان را
ز تو هر ذره جهانی ، ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی، چه کند نام و نشان را ؟
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن، چه کنم پای دوان را ؟
به سلاح احد تو، ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو، چه دهم باج ستان را ؟
ز شعاع مه تابان، ز خم طـُرّه پیچان
دل من شد سبک ای جان، بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را، بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را، بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن، ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن، فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را، بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را، مگشا راه دهان را
(مولاناجلال الدین
دیوان کبــــیـر"دیوان شمس" – غــــــــزل شماره 162 )