سهراب سپهری انسان عمیقی بود. او در طول عمر کوتاه خود توانست تا حد زیادی به عمق و معنای زندگی دست پیدا کند. شعرهای او، ساده و گیراست. آنقدر ساده است که به گفتار شبیه میشود اما همین سادگی نشان قدرتمندی آن است. شعرهای او مثل زندگی است. او بیهوده خودش را در دنیای آدمبزرگها غرق نمیکند. او نمیکوشد کلامش را به شعرای بزرگ نزدیک کند. او فقط میخواهد خودش باشد با تجربهای منحصربفرد و یکتا. احساس لطیفش نسبت به طبیعت، آب، رود و گل بسیار نایاب و بکر است. سهراب یک اهل دل بود که خودش را درگیر هیچچیز نکرده بود. حالا که رفته ما درباره او چنین و چنان میگوییم اما برای او حتی این چیزها هم مهم نبود. برای او زندگی مهم بود و آن را به تمامی زندگی کرد: سفر رفت، خواند، نوشت، نقاشی کرد و مرد. او روح زندگی را مثل آب اناری شیرین نوشید.
ساده باشیم.
ساده باشیم، چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبحها وقتی خورشید در میآید، متولد بشویم.
هیجانها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل،
نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی»
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است.
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
نوشته تان را دوست داشتم. موفق باشید.