عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بیعدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
عشق مولانا به شمس، عشق آدم بود به آدم. عشق مجنون به لیلی، عشق عاشق بود به معشوقه. عشق. عشق. عشق. عشق محمد به خدا، عشق بنده بود به خالق .مولانا پیش از ملاقات با شمس تبریزی شناخته شده نبود و شمس به دنبال کسی بود که آتشی بر او بیفکند و پذیرندگی کلام داشته باشد. مولانا خود دریای علم بود و شمس به مثابه قلندری که دنیا را زیرپا می گذاشت تا کسی را که پذیرندگی کلام داشته باشد بیابد. تا اینکه در بازار زرگرها این ملاقات اتفاق می افتد. دیداری که یکی از مهمترین ملاقات روحانی و حکمی دنیاست. «عشق» تنها گزاره ای است که شمس تبریزی به مولانا می آموزد. چراکه مولانا در علم، حکمت ، فلسفه وقرآن سرآمد بود. اما شمس او را با عشق آشنا می کند. از انجاست که دیگر شاهد دگرگونی در اثار مولانا هستیم و روح عاشقانه ای در اشعار وی تجلی پیدا می کند. »
شیدایی مولانا
مولانا در دوری شمس ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفتهاش در شهر بر سر زبانها افتاد.
روز و شب در سماع رقصان شد بر زمین همچو چرخ گردان شد
مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس را نیافت؛ ولی حقیقت شمس را در خود یافت و دریافت که آنچه به دنبالش است در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذرهای در آفتاب پر انوار او میگشتند و چرخ میزدند. مولانا سماع را وسیلهای برای تمرین رهایی و گریز میدید. چیزی که به روح کمک میکرد تا دررهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده میدارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس را نیافت و به قونیه بازگشت.