خانه
عناوین مطالب
تماس با من
فریادهای دل شکسته یک بلوچ
فریادهای دل شکسته یک بلوچ
فریادهای دل شکسته یک بلوچ
فریادهای دل شکسته یک بلوچ
جدیدترین یادداشتها
همه
حیلت رهـــــــــــــا کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
شد ز غمت خانه سودا دلم
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
نگفتمت : " مرو آنجا که آشنات منم؟!
اگر برای تو شعری عاشقانه بخواهم
ای عاشقان
باری ، اگر روزی کسی از من بپرسد
ای ستاره ها که از جهان دور
ای دل
روزگار غریبی است نازنین
خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
تو په سرانی گڈّگءَ زندءِ حیالانءَ کُشے
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
آرامش با تفکر مثبت
مرضیه، بنان بوی جوی مولیان
از سکوت تا مدارا
منصور حلاج
ای کاش می توانستم باران باشم
مولوی و خود شناسی
بیا بنویسیم ................
زندگی آیینه است، زیبا شو تا زیبا شود
امروز روز شادی و امسال سال گل
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
شد ز غمت خانه سودا دلم
مولانا
سیر نمی شوم زتو ای مه جان فزای من
بیا گرانی عشق را بهانه کنیم
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
سخنرانی غلامحسین دینانی درباره مولانا و سهروردی2
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
بایگانی
دی 1395
9
آبان 1394
2
شهریور 1394
5
مرداد 1394
4
خرداد 1392
6
اردیبهشت 1392
31
فروردین 1392
50
آبان 1391
1
شهریور 1391
1
مرداد 1391
6
خرداد 1391
15
اردیبهشت 1391
14
فروردین 1391
26
آمار : 185224 بازدید
Powered by Blogsky
اشعار کــوتاه و زیبــای مـولــوی
تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دید فراموش نه ای
از بهر خـدا مکن فراموش مرا
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غـم که هزار آفرین بر غم باد
ای نرگس پر خواب ربودی خواب
وی لاله سیـراب ببردی آبم
ای سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
ای گوهر کمیاب تو را کی یابم؟
قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
چنین من و ماست بیخبر از من و ما است
گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
ور آینهوار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت
گویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شور است و عاقبت تمکین است
جانست ز آسیاش سنگ زیرین
این صورت بیقرار بالایین است
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بیجنبش عشق در مکنون نشود
آنکس که ترا دید و نخندید چو گل
از جان و خرد تهیست مانند دهل
گبر ابدی باشد کو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهی ماست
دانستن او نه درخور پایهی ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
در دایرهی وجود موجود علیست
اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانهی اعتقاد ویران نشدی
من فاش بگفتمی که معبود علیست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غم عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهی دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
مانندهی حاجیان به کعبه و به عرفات
چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر
آخر حرکات شد کلید برکات
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بینمکی ز شور بختی منست
آن خواجه که بار او همه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
نی گفت ندانست که آن نیشکر است
آن سایهی تو جایگه و خانهی ما است
وان زلف تو بند دل دیوانهی ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع که پروانهی ما است
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان میسوزم چو شمع تا در ره عشق
یک وقت شود جمله اوقات مرا
از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمندهست
بیشرم بود مرد چه بیشرمیها
از حال ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را
دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را
خسرو ملازهی
چهارشنبه 14 فروردینماه سال 1392 ساعت 01:13 ب.ظ
4
لایک
نظرات
0
+ ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت
Gravatar.com
ثبت نام کنید. (
راهنما
)
نام
ایمیل
آدرس وبسایت
مشخصات مرا به خاطر بسپار
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
ارسال نظر