فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

در ساحلِ دریاچه - کارل کرُلو

 
 
برویم و سنگ‌ها را با چهره‌ی سردشان
از دریاچه شکار کنیم
و آن‌ها را پشت سر کسانی بیفکنیم
که در حال گریزند
.
ساحل برای آن است
که از قلابی که در قلب است یاد شود
و به پای ماهی‌های مرده گُل نثار گردد.

برویم و چشم‌های غریقان را بجوییم
که در ته دریاچه به‌هم چشمک می‌زنند؛
و جرعه‌ای آب نیلی‌رنگ را
پیش شب ببریم
که به‌زودی در ساحل به خواب خواهد رفت.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد