فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

فریادهای دل شکسته یک بلوچ

عزم آن دارم که امشب مستِ مست

 

عزم آن دارم که امشب مستِ مست
پاى کوبان کوزه دُردى به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک‏ساعت ببازم هرچه هست

تا کى از تزویر باشم ره نماى؟
تا کى از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مى‏باید درید
توبه تزویر مى‏باید شکست

وقت آن آمد که:
دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست؟

ساقیا،
در ده شرابى دلگشاى
هین! که دل برخاست،
مى بر سر نشست

تو مگردان دور،
تا ما مرد وار
دور گردون زیر پا آریم پست

مشترى را خرقه از بر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

همچو عطار از جهت بیرون شویم
بى‏جهت در رقص آییم از الست

 

« عطار نیشابوری »

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد