عزم آن دارم که امشب مستِ مست
پاى کوبان کوزه دُردى به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یکساعت ببازم هرچه هست
تا کى از تزویر باشم ره نماى؟
تا کى از پندار باشم خودپرست
پرده پندار مىباید درید
توبه تزویر مىباید شکست
وقت آن آمد که: دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست؟
ساقیا، در ده شرابى دلگشاى
هین! که دل برخاست، مى بر سر نشست
تو مگردان دور، تا ما مرد وار
دور گردون زیر پا آریم پست
مشترى را خرقه از بر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
همچو عطار از جهت بیرون شویم
بىجهت در رقص آییم از الست
« عطار نیشابوری »